| X Close | ||
دکتر برای نمایش به دوربین های فیلبرداری پسر بچه یکی دو ساله ای رو که پاشو توی سینش جمع کرده و دستشو مظلومانه کنار سرش گذاشته و پشت به دوربین روی تخت بیمارستان دارز کشیده رو به سمت دوربینها بر میگرونه بچه که معلومه مدت زیادی از بند اومدن گریش نمیگزره با ضجه ای که تا فرق استخوانم فرو میره به دوربین نگاهی ارام و با طمعنینه میکنه
معصومیت قیافه ی زیبای پسر بیشتر ادمو تحت تاثیر قرار میده قیافه ای که اابته گاز های خردل یادگاری تابلو های از وسعت وجدان و انسانیت عده ای به روش حکاکی کردن سوختگی پشت ،بچه رو امون نمیده و با گریه به حالت سابقش بر میگرده تمام پشت و سینه و صورت بچه به خاطر مجاورت با گازهای شیمیایی سوخته!
بغض سنگینی گلومو میگیره !
اشک توی چشمام جمع میشه ولی نمیزارم دیگران بفهمن!
دارم خفه میشم ...
پسر بچه تک و تنها ! ، بی کس بی کس ...
سرشو روبه تخت بر میگردونه و دست و پاشو توی سینش جمع میکنه!
با اینکه سنش کمه ولی مطمعنم داره به خیلی چیزا فکر میکنه
شاید به اینکه
چرا این اتفاق براش افتاده مگه اون چه کار بدی کرده!
مامان که یه لحظه ازمن قافل نبود چی به سرش اومده ؟ چرا نمیاد...
پدرم میگه با این کارهای انسان ها خدا چطوری باید بهشون رحم کنه؟!!
و این جمله منو باز یاد صحنه ای میندازه که بچه دوباره برگشت رو به تخت ...حالتی که شاید درد کمتری تحمل میکرد ...
امروز سالگرد بمباران حلبچه بود
یکی دیگه از روز های تاریخ پر از ماتم و غم کردستان!

